تبليغاتX
نغمه

هر وقت مادر بزرگم که با ما زنذگی میکرد و میدیدم از پیری می ترسیدم  اما حالا که خودم پیر شدم زیادم بدم نمی آید  شاید این دوره زندگی سخت باشه  و تنهایی بشه همه کست اما قشنگه دنیای زیبایی داره  وقتی پیر میشی به یاد گذشته میافتی  و اوقات خود تو میگذرونی و وقتی جوونی به آینده فکر میکنی  و نقشه ها برای خودت داری  الان که رو. صندلی نشستم و قلم بر دست گرفتم دوست دارم همه گذشت مو  روی کاغذ بیارم اما حیف که نمیتونم چون 60 سال زندگی رو نمیتونم توی 200 ورق یا حتی بیشتر جا بدم  تمام روزهای جوانی خاطرست  یادش بخیر تازه 21 سالم بود با اون شادابی و طروات وبا اون غمزه های دخترونه  که تو این سن دخترا  عاشق میشن و دل میبندن دل بسته میشن و دل بسته شون میشن اما من تا یادم عاشق کسی شدم که هیچ وقت نتونستم  نه بهش بگم ونه از نزدیک حسش کنم و نتونستن حتی باهاش حرف بزنم وبعد اون که همیشه رفت دیگه عاشق نشدم هنوزم یاد نگاهای عاشقاتش میافتم  خاطراتش برام زنده میشه  .

 

به یاد یکی از دوستام  که هیچ وقت عاشق نشد به پای یک عشق نشست

 

 

     به قول فروغ :

 

من به یک ماه می اندیشم

من به حرفی در شعر

من به یک چشمه می اندیشم

من به وهمی در خاک

من به بوی غنی گندمزار

من به افسانه نان

من به معصومیت بازیها

و به آن کوچه باریک دراز .

+ نوشته شده توسط نغمه در 87/02/25 و ساعت |
سلام

 

ساقی به نور باده بر افروز جام  ما

   مطرب بگو  که کار جهان شد بکام ما

   

+ نوشته شده توسط نغمه در 87/02/17 و ساعت |

 

 

 

 

روزهای آخر سال بود همه چیز رنگ بوی عید و داشت بوی عید تو مشام همه مردم پیچیده بود .توی خیابون ها که میرفتی شلوغ بود و پر از هیاهوی بچه ها که در حال خریدن مایحتاج عیدشون بودن .بالاخره سال جدید بود باید همه چیز رنگ بوی نو پیدا میکرد .اما من که تو خیابون میرفتم به بچه ها  نگاه مبکردم و به جوونها چون یاد جوونی خودم می افتادم  که با مادرم این خیابون ها را از بالا به پایین و از پایین به بالا زیر ورو میکردیم تا بتونیم خریدی انجام بدیم که تک با شه  یادش بخیر چه روزهایی بود الان دارم فکر میکنم چقدر زود گذشت هنوز بوی سبزی پلوی مادرم که شب عید می پوخت هنوز حس میکنم صدای جیلز و ویلیز ماهی که سرخ میکرد هنوز تو گوشم .یاد اولین روز عید که همه می اومدن خونه مون چون پدرو مادرم بزرگتر فامیل بودن خدایا یادش بخیر . بعد که شوهر کردم  فهمیدم چه روزهایی رو از دست دادم و قدر اون روزها رو ندونستم یاد اولین شب عید ازدواجم می افتم که رفتم بودم خونه شوهر با هزار تا امید و آرزو برای خرید شب عید شوهرم  تنها رفت از خونه بیرون  تا خرید کنه چون ممکن بود  کسی نگاه چپی کنه و رگ غیرت شوهرم باد کنه و تازه فهمیدم خونه شوهر هیچ چیز نداره  کاش هیچ وقت  ازدواج نمیکردم من که همیشه خونه پدرم همه چیز و من انتخاب میکردم  اما خونه خودم حق انتخاب نداشتم  نمیخوام شکایت کنم چون سر نوشتم همین بود وقتی تو خیابون به خودم اومدم دیدیم دختر داره صدام میکنه و من غرق در خاطرات خودمم................

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نغمه در 86/12/19 و ساعت |