هر وقت مادر بزرگم که با ما زنذگی میکرد و میدیدم از پیری می ترسیدم اما حالا که خودم پیر شدم زیادم بدم نمی آید شاید این دوره زندگی سخت باشه و تنهایی بشه همه کست اما قشنگه دنیای زیبایی داره وقتی پیر میشی به یاد گذشته میافتی و اوقات خود تو میگذرونی و وقتی جوونی به آینده فکر میکنی و نقشه ها برای خودت داری الان که رو. صندلی نشستم و قلم بر دست گرفتم دوست دارم همه گذشت مو روی کاغذ بیارم اما حیف که نمیتونم چون 60 سال زندگی رو نمیتونم توی 200 ورق یا حتی بیشتر جا بدم تمام روزهای جوانی خاطرست یادش بخیر تازه 21 سالم بود با اون شادابی و طروات وبا اون غمزه های دخترونه که تو این سن دخترا عاشق میشن و دل میبندن دل بسته میشن و دل بسته شون میشن اما من تا یادم عاشق کسی شدم که هیچ وقت نتونستم نه بهش بگم ونه از نزدیک حسش کنم و نتونستن حتی باهاش حرف بزنم وبعد اون که همیشه رفت دیگه عاشق نشدم هنوزم یاد نگاهای عاشقاتش میافتم خاطراتش برام زنده میشه .
به یاد یکی از دوستام که هیچ وقت عاشق نشد به پای یک عشق نشست
به قول فروغ :
من به یک ماه می اندیشم
من به حرفی در شعر
من به یک چشمه می اندیشم
من به وهمی در خاک
من به بوی غنی گندمزار
من به افسانه نان
من به معصومیت بازیها
و به آن کوچه باریک دراز .

